رباعی
درشب زسپیده یادکردن نتوان
دردیست درون سینه تنگم که
گفتن به کسی ودادکردن نتوان...............
درشب زسپیده یادکردن نتوان
دردیست درون سینه تنگم که
گفتن به کسی ودادکردن نتوان...............
بدم می آید از این لحظه های درد انگیز
چرا نمی رسد اینجا به انتهــــا پـــاییز؟
((صدا صداست که می ماند)) وهزار افسوس
دگر نمی رسد ازیک نفر صـــدایی نیز
دلم گرفته خـــــدا را ! برس به فریـادم
پناه این دل بی سرپناه وبی همه چیز!
بگو بگو به کدامین مکـان سفر بکنم
نه جای ماندنم اینجا نه مانده پای گریز
چه بی ستاره ام ای کاش زود برگردید
((ستاره هـــای مقوایی همیشه عزیز))
خیال عشق تو بود آرزوی من روزی
دگر به شوق نمی آردم وصالت نیز
سوال مردم این شهر روز وشب این است:
چرا نمی رسد اینجا به انتهـا پاییز!؟
انگیزه ازعشق سرودن دارم
باشدکه بیایی وبمانی پیشم
تاصبح هوای باتوبودن دارم
زان پیش شوم دوباره دلسرد بیا
نامردی ونامردمی آغاز شدست
ای مردترین مردترین مــرد بیا
ازآن نزدیکترگویی تنم بود
دریغا دیر فهمیدم من این را
به ظاهر دوست اما دشمنم بود
جز نیش نخورده ام در این مارستان
تا چند در انتظار باشم تا چند؟
کاری بکن ای دوست شود کارستان
دیگر تو سراغ از من سر گشته مگیر
با من نگو از عشق و بلندا هایش
وقتی که کشیده همه را فقر به زیر
درشب زسپيده يادكردن نتوان
درديست ميان سينه ي تنگم كه
گفتن به كسي و داد كردن نتوان
با هر که ستاره کهکشانی با من
سهم من از این جهان دلی بی کینه ست
تقدیم به تو که مهربانی با من
یک خاطر بی قرار و سرکش در باد
یک روز تمام شهر را خواهد سوخت
رقصیدن شعله های آتش در باد